درروزگاران قدیم رسم بر این بود زمانی که می خواستند در روستا ها خیرات بدهند از روستاهای اطراف مهماندعوت

می کردند

روزی از روزها عده ی را دعوت به یک روستاکرده بودند

هرکسی که آمده بود همراه خود بچه اش را نیز آورده بود که آوردن بچه را در آن روزگا زشت می دانستند

مردی که بچه ی همراه خودنیاورده بود وارد مجلس شد واز اینکه همه بچه هایشان را آورده بودند ناراحت شد .

روی خود را از در به سمت بیرون گرفت شروع به عر عر کردن کرد

مردم. آی آقا چرا چنین می کنی  

مرد . در میان جمع شما نگاه کردم می بینم همه کره هایتان همراه دارید

کره ی من جا مانده است صدایش می کنم بلکه آنهم بیاید.

از آن به بعدهمه از آوردن بچه خود داری می کردندومجلس بسیار خوب برگزار می شد.

============================                                           

حیف ازآن مردان که رفتند صحنه راخالی نمودند

زحمت بسیار  کشیدند ماندگان حالی  نمو دند

==========================