یک - لطیفه
می کردند
روزی از روزها عده ی را دعوت به یک روستاکرده بودند
هرکسی که آمده بود همراه خود بچه اش را نیز آورده بود که آوردن بچه را در آن روزگا زشت می دانستند
مردی که بچه ی همراه خودنیاورده بود وارد مجلس شد واز اینکه همه بچه هایشان را آورده بودند ناراحت شد .
روی خود را از در به سمت بیرون گرفت شروع به عر عر کردن کرد
مردم. آی آقا چرا چنین می کنی
مرد . در میان جمع شما نگاه کردم می بینم همه کره هایتان همراه دارید
کره ی من جا مانده است صدایش می کنم بلکه آنهم بیاید.
از آن به بعدهمه از آوردن بچه خود داری می کردندومجلس بسیار خوب برگزار می شد.
============================
حیف ازآن مردان که رفتند صحنه راخالی نمودند
زحمت بسیار کشیدند ماندگان حالی نمو دند
==========================