ماجرای وفای سگ
سگ و بیرون گذاشت و گربها برداشت
گربه هارا درون خانه اش برد
نفسش رفت مَرد نیامد مُرد
یک شبی از قضای ربانی
به خماری نداشت درمانی
جان سپردش به خفت وخواری
چه کشیدشزدست بیماری
چند روزی گذشته از مُردن
صورت مرده گربه ها خوردن
خبری گویم از سگ بیرون
پای در کنده می کند ویرون
صفت بد به گربها دادن
سَگِ معروف در فاداری
می کَند زیر در را با ناخون
لای در دیده صورتی باخون
عدّه ای آمدند آشنای مَرد
درب دیدند سگی به رنگ زرد
دُور کردند به هر طریقی بود
سگ بیچاره اندکی آسود
به که آن سگ کسی کند یاری
در پس پرده خفته بیداری
باز کردند در همان خانه
مرده دیدن بدون لب چانه
گربها تا فرار از آن خانه
سگ به دنبال گربه دیوانه
تا گرفتش درید بادندان
سگ وفا را بسر رساند اینسان
گربه ها جان سپرد بازاری
سنه نه هاشمی چه کار داری