دیدی توهم چگون زمیدان بدر شدی  

بستی بساط کهنه ز نو باخبر شدی

روزی که یـکه بـتاز زمان  بودی 

برکفه ای ترازو خود بایگانشدی

امروز هم زمانه به تو پشت کرده است

از دست دیجتال جهان الامان  شدی

معیار زدست تو در رفته است بلی

از آن زمان که مثقال و درهم دران شدی

سنگ بود و کفه ترازو ستون نخ 

 ویزآن به چوب دوسر آنچنان شدی

 شاید بحق رفته ز دست  با خبر توی

حقا که ای ردیف قافیه خوار زمان شدی

غمگین مباش ای دل غافل در این جهان

از دست دادو حاکم وقت پای جان شدی

می سنجی ذره را بهر قیامت به ثبت کن

تو عاقـبـت به فانی و  باقی نهان شدی

هاشم تو داغتر ز آش مباش کن تحملی

آش داغ وکاسه داغ ،مفتش بران شدی