پیر و زمین گیر شده ام ای فلک
چشم گشودم ز تو خوردم کلک
مو و محاسین همه دیدم سفید
عقل نفهمید و دو چشمم ندید
سخت شده پرده ی گوشم دگر
دوزدکی بین لرزه شده بار سر
قد خمید رفته زچشم دیده ام
غفلت و با دقّت سنجیدهام
هوش وهواس مختل گم کرده ره
زانو که بیحس شده قدم کوته
تجربه ها جسم مرا کرده پیر
ای که جوانی تو ز من پندگیر
هاشمی بیهوده گذشت عمرتو
اسبابــو جمع کن نـکنـنـدت وتـو
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 21:17 توسط سیدهاشم پورهاشمی خشکناب
|