پیر و زمین گیر شده ام ای فلک

چشم گشودم ز تو خوردم کلک

مو و محاسین همه دیدم سفید

عقل نفهمید و دو چشمم ندید

سخت شده پرده ی گوشم دگر

دوزدکی بین لرزه شده بار سر 

قد خمید رفته زچشم دیده ام

غفلت و با دقّت  سنجیدهام

هوش وهواس مختل گم کرده ره

زانو که بیحس شده قدم کوته

تجربه ها جسم مرا کرده پیر

ای که جوانی تو ز من پندگیر

هاشمی بیهوده گذشت عمرتو

اسبابــو جمع کن نـکنـنـدت وتـو