زبان حال زینب
آتش خیمه یاحسین ،لرزه فکنده جان من
خیمه فدای امت است ،پیرهنت نشان من
پای برهنه چشم تر ،زیر کتک گرفته اند
مارا اسیر می برند،تنها چه شدکسان من
کودک خردسال من، خسته ی خواب می برد
محنت آسمان ،زمین ،بسته شده به جان من
خولی تنور تو ،بلی ، نور امام اولیا ست
می زند اوج آسمان ،می شنوند بسان من
آنچه گذشت ،به کربلا ،درس بود برای ما
سنگ بگرید ،ای خدا ،ز آتش آشیان من
فلسفه گستریده شد ، بهر حسین کربلا
کاخ یزید ،سر نگون ، می کند این لسان من
ظلمت تار شب گذشت ،نوبت نور روشن است
هاشمی گریه می کند ،داغ حسینیان من
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ ساعت 17:7 توسط سیدهاشم پورهاشمی خشکناب
|